تبليغاتX
saviorbird

saviorbird

...

مي‌خوام دوباره عاشقت بشم

پيِ تمام خوبي‌هايت مي‌گردم و دنبالِ يه نشونه‌ام

يه نشونه‌ تو اين آشفته‌بازار دل

پيدا مي‌كنم چقدر كوچيك و معصوم!

دلت رو ميگم قد يه گنجيشك به همون اندازه آسيب‌پذير...

دلخور ميشم از خودم من عمرم رو پاي اين دل كوچيك و نحيف گذشتم...

بغضش مي‌گيره خودش رو تو ديوار دلم بيشتر فرو مي‌بره

تو سينم تير مي‌كشه،


ادامه مطلب
نوشته شده در Wed 9 May 2012ساعت 1:43 PM توسط پرنده|

با خم افسونگر ابروانت مسکوت شدم دقایق بسیار...

دقایق بسیار خیره بر این سفیدی دیوار...

دیوار بی تاب نگاه های کهکشان های سیاه تو...

تو آشفته خیال انگیز گیسوان پریشان من ...

من همچنان مسکوت خم دلواپسانه تاج چشم هایت...

چشم هایت که بارانی است که نازک تر از تار پود دل است...

دل است و این رسوایی نمناک سایش هایی که  سرشار از آتش است و شیدایی ...

شیدایی روح خاکستری تو از تلاطم سرنوشت...

سرنوشت و آنچه که بر من نوشت ...

نوشت و نقطه ای که هنوز جلوس نکرده است ...

نوشته شده در Wed 7 Mar 2012ساعت 3:50 PM توسط پرنده|

دانه دانه برف

دست در دست باد، رقصان

آفتاب تابان

 ابرهای پاره پاره ، مست

خاکستری سپید سیاه در هم تنیده با رعد

آبی آسمان

ترکه های توت در پس شهوت هم آمیخته با نسیم

جوانه ها،سرخوش از دریدنِ ماممان درخت

آفتاب

قاب چوبیِ میله میله ی نگاه

سایش بادهای نرم بر تن گندمین من

و ناخوانده ها... تلخ و واقعی بر تن کبود آخرین برگ

و درد و قهقرای درد در پس نگاه یک پرنده ی شگرف

آشفته در برابر عشق و عاشقی و مرگ...

 و باز برف در آفتابی ترین آسمانٍ مملو از پاره پاره های ابر

نوشته شده در Sat 3 Mar 2012ساعت 3:0 PM توسط پرنده|

در این سرزمین تا سکوت کنی به نمازی فاتحه ات را می خوانند...

در این سرزمین سکوت جایز نیست ...

سکوت مرگ است انگار...

تمامیت هستی و نیستیت وارث می یابد...

حتی آنچه به قانونیت دفترخانه ها برای خوبانت سندیت کرده باشی...

و لحظه ای که از پرده برون افتد راز و لحظه ای که دلت، دل تنهای تنهای تو طبق قوانین مجاز و به روز آدمیت بخواهد لب به سخن گشاید ...

وارثان ناخوانده را انگار سیاوش کُشان باشد مویه زنان و شیون کنان آه از نهاد بر آورده و دامنت را به آتش می کشند با اشک هاشان با زجه های جانسوزشان...

در این سرزمین، در این زمین به وسعت بی نهایتی که نه تو دانی و نه من ...

سکوتت را فرهاد نیز تاب نخواهد آورد...

و منی که سرشار از کلماتم ...

و من که خمار جملاتم...

و من که هر زمان خود را به فقر نوشتن محکوم می کنم تا گریز شود دیده ها از نوشته و نگاره هایم...

و من، تب دار سکوت این روزهایمم و تکیه بر سیاهی چشمانی می زنم که چو روز در برم روشن است و چو کهکشانی سیاه در برم رمزناک...

و دلواپسي عجيب و سردي قلب بند زده و ملتهبم را به قهقراي بي تابي مي كشاند...

 

نوشته شده در Mon 20 Feb 2012ساعت 4:54 PM توسط پرنده|

 

یک پرنده که گاه های بسیاری ببر است

 و گاه نازنین دلبرکی شیرین سخن

و گاه تلخ تر از زهر

و گاه شوریده تر از مجنون

و گاه شیرین تر از لیلا

و گاه بی تاب تر از فرهاد

و گاه غمگین از سیبی نچیده

و گاه مملو از عشقی ندیده

و گاه سرشار از اشک بغضی ماندگار

و گاه هیچ هیچ هیچ

...

 

نوشته شده در Tue 31 Jan 2012ساعت 12:49 PM توسط پرنده|

هیجان زده از نقاب سردی که بر چهره دارم بر نیمکت چوبی می نشینم...

و دل دل کردنهای نگاهی که اسیر پابندهای سنگین قواعد است...

من پوسته ام را هر شب می درم با سکوت مداومم و تو نادانسته از که و چه بودنت در اندیشه منی ...

پر پر میزنم که گرمای تنت را با من قسمت کنی و تو یخ زده این سرمای همیشه سرنوشتی و از حسرت مرحم زخمهایی میگویی که نمیخواستی بر خاطر نازنین من شاهد باشی...

یقین دارم که تو را نسیه نمیخواهم و این میشود که ایمان می آورم که تنهایی همدم همیشه ام خواهد بود...

پاییز تمام وجود تو است و زمستان تمام بودن من ...

کاش جسارت را خط نمیزدم کاش اوج را فقط برای پرواز نمیخواستم و کاش فرود را در سرزمین قلب تو می آموختم... می بینی چگونه توبیخ میکنم خویش را ...

مالکیتی نیست که بخواهمت یا نخواهمت تو جزوی از منی...شاید راضی شوم به بوسه های گاه و بی گاه سیگار ... اما نه اخم نکن روزگار را باید فریفت ... من شبی تو را نفس خواهم کشید،

  میترسم این حس مرا ویران کند ... 


نوشته شده در Mon 28 Nov 2011ساعت 4:39 PM توسط پرنده|

سر می چرخانم  و نگاهم اسیر بر پشت میله های خانه ایست که برگهای خزان زده را آزاد می بیند...

در سکوت بی طعم و مزه این زندگی در پی کردها و ناکردهای  خویشم... در پی بوسه های داغی که تاول هایش را تا ابد بر لبانم نشانه خواهم داشت...

قدم بر میدارم یکی یکی و آرام آرام بی منظور به متانت درونم، تنها، بی حوصله از بودنها و نبودنهایم...

آسمان این روزها مست مست همچون منی که پایان شبهای مستیم را با اشک امضا میکنم می بارد و ...و کاش عاشق میشد پرنده همچو گذشتگان دور به تنهایی زیر باران...

دیروزی شاید دلم خواست خرگوش یا سنجابکی چابک باشم، این آرزو آن هنگام شد که دستهایم زیر و بم  مُشتی برگ لیمویی و پرتغالیِ باران زده را می کاوید مثل مرد آتش گرفته ای که در زیر پیرآهن دخترک جوان به دنبال میوه های رسیده باغ جوانی است...

و این آرزوهای شیرین و شیطنت های ذهن بی تابم مرا عتاب نمی کند که چون قاعده همیشه زندگیم چشم در عمق قهقرای این روزگار متعفن از روح های به صلابه کشیده فرو نبرم...

این روزها نه چشمان درشت دخترکی با حرفهای  برهنه اش مرا از خود برون می آورد نه دلبریهای مرد نازنین اندیشه ای که روزی طالبش بودم ...

هوای درون و بیرون این روزهایم بوی خون میدهد بوی درد و سکوت و نکبت... نمیدانم چرا نگاه این پوسته های انقلابی را لایق تن بی تابِ آزادیم، نمیدانم...

جنگل مرا فریاد میزند ... و من اسیر قانون آدمیت در پشت قاب اسارت پنجره خزان زده ام، برای تویی مینویسم که در اندیشه منی...

نوشته شده در Mon 21 Nov 2011ساعت 4:35 PM توسط پرنده|


آخرين مطالب
» دوباره
» تو...
» برف های آفتابی
» سکوت ...
» گاه می رسد پرنده ای متولد می شود
» نقاب سرد
» قاب پنجره ...
» خدا در من نفس می کشد...
» تصویر خاطره
» 2+2

 Design By : Pichak